تبليغاتX
پنجمین عنصر
آب،خاک،باد،آتش و اینک عشق
 ستاره جان

 

فکر می کنم عصر یک چهارشنبه ی پاییزی بود

لبهایت را سرخ کردی

روسری ات را سرت کردی

عطر همیشگی ات

و در را پشت سرت بستی

انگار صدایم را نشنیدی

که پشت سرت دویدم و گفتم

عروسکهایت جا مانده اند ستاره جان

ولی افسوس که برای ماندن نیامده بودی

آمده بودی عروسک بازی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 وقتی به دنیا آمدم
و من حتی آن روز را هم به خاطر دارم

لحظه ای که مادرم از تنها زایشگاه این شهر کوچک بیرون می آید

در حالی که مرا سخت در آغوش گرفته است

ماه اسفند است و من

قبل از اینکه با هر جنبنده ای آشنا شوم

به مادرم سلام کردم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 طفلکی ها
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در جمعه هشتم شهریور 1387  |
 یادش بخیر بچگی
مثل چکمه های سوراخی که از بوی باران وحشت دارند

من از بزرگ شدن وحشت دارم.

کاش می شد دوباره بچه شوم

با همون چکمه ها

با همون قمقمه ی آب

با همون دفتر مشق کثیفم

دلم می خواست دوباره یه تیرکمون می ساختم و همه شیشه های محلمونو می آوردم پایین


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 من دیوانه ام
در انتظار بینایی،

 در انتظار دیدن ،

کور شدن!

خسته از زندگی،

خسته از نرسیدن ها و نشدن ها،

بارها و بارها

به زندگی اعتماد کردم، چرا که من موجودی زمینی هستم!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  |
 دنیای عجیب دستها
به دستهایت نگاه کن و آخرین کاری رو که باهاشون انجام دادی رو به یاد بیار.

دستها نماد و مظهر اعمال انسانها هستند.

وهمیشه مطیع و گوش به فرمان تواند.

دستور بده ،انجام می دن...

بخواه، عمل می کنند...

 همیشه مطیع بودن و هستند و خواهند بود.

از آغاز تا پایان... 

ببین کدوم یکی از این عکسا  می تونه دستای تو باشه!!!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 عروسک کوچیک من
عروسک کوچیک من
یه شب دلش گرفته بود
روسری گل گلی شو
دیو سیا دزدیده بود

از سایه ها می ترسید
پنجره هارو بسته بود
سرش روی زانوهاش
یه گوشه ای نشسته بود


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 سازش

روزهايت هميشه آفتابي نيست

ودريايت هميشه آرام نيست

پس خدايا بر من قدرتي ارزاني دار

تا بپذيرم آنچه را كه هست

تا بپذيرم آنچه را كه هستم

من كه نه فقط آسمان آبي ات،

بلكه رعد وبرقهايت را نيز دوست دارم.

منكه نه فقط بهار سرسبزت،

بلكه پاييز برگ ريزت را نيز دوست دارم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در پنجشنبه نهم اسفند 1386  |
 دعا يا آرزو
راستش من هيچ وقت دعا كردن بلد نبودم

هروقت كسي ازمن مي خواد كه دعاش كنم مي گم من دعا بلد نيستم آرزو بلدم.

دوست داري يه آرزو برات بكنم؟ 

نمي دونم چقدر به قدرت دعا كردن يا آرزو كردن اعتقاد دارين.

ولي خدا مي گه: تو فقط بخواه.من هستم تا آرزوهايت را بر آورده سازم اي انسان.

پس سپاس خداي را كه انسان را آفريد وزمين را براي شادي انسان.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 برای مطمئن در نا مطمئن خطر کن
دوستی می گفت:

فکر نکنید زندگی وقتی جاریست که نفس می کشید

بلکه ارزش زندگی به لحظاتیست که نفستان را بند می آورد.

از نظر بیشتر مردم،مردن یک پدیده فیزیکی است که طی آن جسم دیگر پذیرای روح نیست.

ولی از نظر من گاها اتفاق می افتد که مرده ایم در حالی که به ظاهر زنده ایم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روژانادل در جمعه سوم اسفند 1386  |
 
 
بالا